تبليغاتX
عاصف


فریب ...


 

ظاهرش ژولیده بود. اعتیاد داشت. با صورت رنگ پریده و لباس های پاره خودش رو بین جمعیت جا کرد. سنگینی نگاه جمعیت رو خوب حس می‌کرد. برای همین نگاهش رو به زمین دوخته بود. منم مثل بقیه بهش زل زده بودم و داشتم خودم رو با اون مقایسه می‌کردم! من کجا این بدبخت فلک زده کجا؟!!!

توی همین عوالم بودم که خدا دستم رو گرفت. ندایی بهم نهیب زد: خوشحال میشی از دیدن بیچارگی بنده خدا؟!! مگه تو کی هستی ...

استغفرالله ... خدایا منو ببخش!

پی‌نوشت:

شیطان خوب بلده چطور به قلب آدم نفوذ کنه، هر کس رو به طریقی فریب می‌ده ...

 




به قلم عاصف در دوشنبه 1391/02/25ساعت 10:36  | 




مقام زن ...



اولين باري هست كه نمي‌دانم چطور شروع كنم؟!! 

در آستانه روز زن هستيم. روزيكه به نام و ياد شاهكار خلقت، حضرت زهرا سلام الله عليها، است. امسال مي‌خواهم از دو نفر قدرداني كنم. كساني كه هر كدام به طريقي مديونشان هستم. مادرم و همسرم. موجوداتي كه زبان قاصر از بيان خوبي‌هاي آنهاست. 

مادرم

دستهايت را مي فشارم كه بداني آغوش گرمت هنوز برايم تازگي دارد. هنوز اولين روزي را كه پشت چادرت قايم شده بودم و راهي مسجد شدم، فراموش نمي‌كنم. روزها و شب‌هاي پريشان حالي‌ام كه با دعاي تو سپري شد و شبهاي محرم كه با دعاي تو فرياد "يا اهل العالم قتل الحسين بكربلا عطشاناً " را بر منبر پيامبر سر دادم. 

همسرم

دست‌هايت را مي‌فشارم كه بداني عاشقانه‌هايم پژواك غوغاي درونم است. يادت هست آن زمان كه پيمان مودت بستيم. يادت هست به چشمانت نگاه كردم و گفتم: چه خوب است كه برايم "نعم العون علي طاعة الله" باشي. به ياد بياور آن زمان را كه فاصله نتواست بين ما جدايي بيندازد. فاصله، فاصله نياورد. بلكه اشتياقمان را دو چندان كرد.

مي‌دانم كه مي‌داني؛ خنده‌هايت، غمزه‌هايت، طنين صدايت و حتي اشك‌هايت را عاشقانه دوست دارم. اما بدان كه عشق واژه‌اي نامانوس براي محبت ميان ماست. "مودت" را بيشتر مي‌پسندم. چرا كه مودت عشقي است كه در رفتار نمود يافته و سرتاسر وجود را فراگرفته است...

پس مودت‌مان پايدار باد.

 

پي‌نوشت:

* بزرگي گفته بود: اگر مي‌خواهي بر جامعه‌اي تاثير بگذاري، اول بر زن‌ها تاثير بگذار كه آنها محور اجتماع هستند!




برچسب‌ها: زن, مادر, همسر, حضرت زهرا, رهبري, مهمان



به قلم عاصف در چهارشنبه 1391/02/20ساعت 23:29  | 




بهشت اجباري


مي‌گفت: چادر گرفتن برام سخته.

بابام از بچگي بهم گفته چادري باش!

اما من نمي‌تونم حرف زور رو قبول كنم ... 

خيلي جواب داشتم، اما

بهش حق دادم!

::

ايكاش براي انتقال مفاهيم ديني

يه ذره ذوق به خرج بديم.

::

به نظر شما

ذوق فرهنگي يعني ... ؟




برچسب‌ها: چادر, ذوق, فرهنگ, زور, دختر, زن



به قلم عاصف در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 22:27  | 




ندا آمد كه اَين الفاطميون ...



فعند ذلك تود الخلائق أنهم كانوا فاطميين ...

"در آن هنگام عظيم، همه خلائق آرزو مي‌كنند كه اي كاش فاطمي بودند ..." (بحارالانوار، ج 8، ص 52)


::


از بچه‌هاي دانشگاه بود. 

اهل قلم و متفكر ...

هنوز فارغ التحصيل نشده بود كه از دنيا رفت!

به خواب يكي از بچه‌ها اومد.

::

محسن در چه وضعي؟ جات خوبه؟

خدا رو شكر، الان جام خوبه!

شب اول قبر سخت بود! اما امير المومنين خيلي كمك كرد ...

فقط؛ ايكاش توي دنيا

بيشتر به حضرت زهرا سلام الله عليها متوسل شده بودم!


پي‌نوشت:

* شايد استناد خوبي براي ارزش محبت حضرت زهرا سلام الله عليها نباشه، اما اين خواب مي‌تونه "روياي صادقه" باشه.

* شادي روح مرحوم محسن آلوستاني فاتحه مع الصلوات

* همين مطلب در هيات آنلاين





به قلم عاصف در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 16:13  | 




امام رضا



گنبد طلاي امام رئوف از دور پيداست. بي اختيار دستانم روي سينه مي‌رود. قطرات اشك از روي گونه‌ام مي‌لغزد و در آستان عظمتش سر به زير وارد صحن جامع مي‌شوم.

اذن دخول مي‌خوانم

اَللّهُمَّ اِنّى‏ اَعْتَقِدُ حُرْمَةَ صاحِبِ هذَا الْمَشْهَدِ الشَّريفِ فى‏ غَيْبَتِه ...

به فكر فرو مي‌روم ...

معنای حرمت را می دانم، معنای غیبت را هم.

اما نمی دانم من مصداق اين جمله هستم ؟

من حرمت امامم را حفظ کرده ام ؟


پي‌نوشت:

* چند روزي مهمان امام رئوف بودم و دعاگوي ياران هم‌انديش ...

** نيت كردم كه اگر قابل باشم "هشت" پست از امام رئوف بنويسم. توكلت علي الله ...

بي امتحان مرا به غلامي قبول كن

من خود قبول دارم از اين امتحان ردم


برچسب‌ها: امام رضا, رئوف, صحن, اذن دخول, مصداق



به قلم عاصف در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 22:25  |